دفتر شعر
۹ شعر در این دفتر
نیستی نیست عین هستی استبس بلندیها نهان در پستی است
گوشه ای از بهر آسایش بجز میخانه نیستچاره ی رنج دو عالم غیر یک پیمانه نیست
هزار خم بچشیدند و سرنگون کردندکه صاف عقل گزیدند و در جنون کردند
وقت من خوش که اگر کوه و اگر صحرا بودبی وجودت نتوانم که دمی تنها بود
جهان را سیل اشکم گر کند ویرانهای کمتراگر من هم نباشم در جهان دیوانهای کمتر
دل به دام زلف مشکین است بازبستهٔ آن موی پرچین است باز
بار غم بر دل و دل بر سر زلفش ترسمکه گرانی کند و بگسلد این رشته زهم
من عاشق و رند و می پرستممن بلهوسی هوا پرستم
این همان دشت و من خسته همان نخجیرمکه فکندی و گذشتی چو زدی با تیرم