دفتر شعر
۹ شعر در این دفتر
سرنوشت جبهه میدانیم نقش پات راقسمت تقدیر میخوانیم ما غمهات را
عاقبت ابروی تو تاراج ایمان کرد و رفتچشم مخمورت ز مستی غارت جان کرد و رفت
تا به باغ حسن نخل قامتت شد جلوهگرشاخ طوبی گشت از بار خجالت پرثمر
حلقه زنار شد تا زلف عنبرسای توخون مردم ریخت یکسر نرگس شهلای تو
چند تیغ ظلم را از کشتنم خونین کنیدم برای قتلم آیی و دمی تمکین کنی
چین ابرو خون چکاند مد احسان تو راآب حیوان جان فشاند لعل مرجان تو را
قماش ناله را با ناقه تمکین درا کردمفغان را سایبان محمل راه صدا کردم
جعد طرهاش دیدم خاطرم پریشان شدیاد عارضش کردم کلبهام گلستان شد
به ایمان آورد کفر سر زلف تو ایمان راتسلسلها به دور ماه رویت اهل دوران را