دفتر شعر
۲۱ شعر در این دفتر
خیال خواجگیت بود، بر تمام جهانشدی ز خانه خود هم جواب، چشمت کور!
در قرن بیستم بشود، آدمی سواربر آهنی پرنده، دل آکنده از بخار
ای بشر! مظهر ظرافت شونه ز سر تا به پا، قباحت باش
امان از خویش را بیخانه دیدنخود اندر خانه بیگانه دیدن
ای دغل! با همه کس، ناکسی اظهار مکنناکسی باش ولی با کسی اظهار مکن!
مکش که بیهده این نقش می کشی نقاشکه خون بگریی: اگر پی بری به احوالم؟
الا ای مرگ! در جانم درآویزکه جام عمر من، گردید لبریز!
ای یار لطیفهگوی مرشد!با آن همه منطق چرندی
عشقی ار مجهول، چون اسرار عالم زیستی!هر کسی گردد به گرد تو، ببیند چیستی؟
دانه با خاک چو پیوست، سری پیدا کردهر که شد خاک نشین، برگ و بری پیدا کرد
اعلان زوال سیم و زر خواهم داددولت همه را به رنجبر خواهم داد
مر تو را ای مرد! زن خوش سایه استلاجرم: چون سایه، اقبالت کند
نازم به گویبازی مردان انگلیسخم گشته پشت دهر، ز چوگان انگلیس
عشقی به خدا همان که می گفت: خدای:از عشق وطن، سرشت آب و گل من
مرا عزاست نه عید! این چه عید قربان است؟که گوسفند وطن، زیر تیغ خصمان است!
سوگند به مردی، ار پی زر گردمنامردم اگر، ز گفته ام برگردم!
دل پر خون من را کس نداردسر مجنون من را کس ندارد
این ملک، یک انقلاب می خواهد و بسخونریزی بی حساب می خواهد و بس
مرا اگر زر و سیم و ثروت دنیا؟بر آنچه هست تسلط دهند و چیره کنند؟
من این پیری! جوانی را نخواهمبمیرم زندگانی را نخواهم
رند شیادی که دارایی وییک کت و شلوار و یک سرداری است