دفتر شعر
۱۰ شعر در این دفتر
در تکاپوی غروب است ز گردون خورشیددهر مبهوت شد و رنگ رخ دشت پرید
آنچه در پرده بد از پرده به در میدیدمپردهای کز سلف آید به نظر میدیدم
من به دشت اندر و دشت آغش سیمین مهتابنقره، گردی به زمین کرده ز گردون پرتاب
بوی این درد دل خسرو، از آن باد آمد!بعد من، بر تو چه ای قصر مه آباد آمد؟
جز خرافات، بر این مملکت افزود چه؟ هیچ!جز خرابی مه آباد تو بنمود چه؟ هیچ!
برسیدم به یکی قلعه کهسان و کهنکه در و بامش به هم ریخته، دامن دامن
برسیدم ز پس چند قدم بر درهایوندر آن دره عیان، بقعه چون مقبرهای
بیم و حسرت، دگر این باره چنان آزردمکه بپاشید قوایم ز هم و پژمردم
جستم از جای و ندانم چه دگر پیش آمدچه دگر بر سر این شاعر درویش آمد
آتشین طبع تو عشقی که روانست چو آبرخ دوشیزه فکر از چه فکنده است نقاب