دفتر شعر
۸ شعر در این دفتر
بتا دیشب در آن کشتی که بردی بر مدا ما رانمیدانم خدا میبردمان یا ناخدا ما را
چو فردا روز نوروز است و نوروز جهان آیدرود این سال فرتوت و یکی سال جوان آید
بیا ای صبح نوروزی، نظر کن منظر ما راز دامان «مدا» بنگر فضایی بس مصفا را
به مانند چنین روزی، به پیشینعهد در ایرانبه نام پاک شَت زرتشت، سبزه در چمنزاران
تو گر آیی و گر نایی، روم من خود به کار خودبه حکم رسم نوروزی و مرسوم دیار خود
نگارینا! من آن خواهم که با توفیق یزدانیهمان مهری که مابین من و تو هست میدانی
ندارم شکوهای از عشق، در دل آتشی دارمکه من از پرتو این آتش است ار تابشی دارم
ایزد اندر عالمت، ای عشق تا بنیاد دادعالمی بر باد شد، بنیادت ای بر باد باد