دفتر شعر
۹ شعر در این دفتر
دلم از وحشت تنهایی شبها خون استغمم از حسرتِ آن چهره روزافزون است
این تف عشق که اندر جگر زار من استباد افزون که دوای دل بیمار من است
سیاهکارتر از من کسی به دوران نیستفزونتر از گنهم قطره های باران نیست
شب تنهایی ای دل هر که چون غم همدمی داردچه غم او را که اندر خانهٔ دل محرمی دارد
از بتان یار مرا انباز میخواهی ندارددر جهان ماهی چو او طناز میخواهی ندارد
هرجای که رفتیم و به هرسو که دویدیمغیر از تو در آیینهٔ آفاق ندیدیم
با کاروان عشق تو چون همسفر شدمپای هوا شکستم و ره را به سر شدم
کمرم شکست عشقت، صنما کمر ندارمجگرم شد از غمت خون، به خدا جگر ندارم
در عشق اگر راهبری داشته باشیآن نخل بلندی که بری داشته باشی