دفتر شعر
۱۴ شعر در این دفتر
گفتمش: یارا چرا لاغر بود پیکر مرا؟گفت: از عشق میانی همچو مو لاغر مرا
فراز آمد یکی عید همایون اهل ایمان راکه در او پاک یزدان کرد پیدا راز پنهان را
مژده که میلاد شاه عرش مکان استعید پیمبر شه زمین و زمان است
عید غدیر آمد ای ماه میگساربنشین و می بده برخیز و می بیار
ساقیا می ده که می جان است گویی نیست هستجان چه باشد باده ایمان است گویی نیست هست
بهار آمد که بانگ عندلیب از هر چمن خیزدگل شاداب از بستان چو روی یار من خیزد
آشکار از پرده عیدی جان فزا دیدار کردکز فروغ خود جهان را مطلع انوار کرد
عید مولود شه تاجور گردون فرباد مسعود و مبارک به مه چرخ ظفر
تا دلم شد به خم زلف رسای تو اسیربازوی عقل مرا کرد جنون در زنجیر
همچو خضر آب حیات از اهل جانان یافتمبودم ار بیجان تنی سرمایه ی جان یافتم
هلال غره ی شوّال را زدوده حسامپدید گشت چو تیغ خدایگان ز نیام
عید مولود شهنشاه ملایک پاسبانباد مسعود و مبارک بر خدیو کامران
عید قربان آمد ای دلبر شوم قربان توساغری می ده که جان سازم فدای جان تو
گر تو آهنگ قِتال ای بت قتال کنیخاک را چهره ز خون دل ما آل کنی