دفتر شعر
۲۱ شعر در این دفتر
چیست ای دل عالم هستی؟ بیابان فنا!هر طرف موج سرابی از گذار عمرها
ای نگاهت دیده آیینه دل را ضیاگوشه ابروی لطفت، صیقل زنگ خطا
حشمت از سلطان و، راحت از فقیر بینواستچتر از طاووس، لیک اوج سعادت از هماست
نوبهار است و در و دشت دگر روحفزاستسبزهٔ تر به سرانگشت ز دل عقدهگشاست
باد نوروزی دگر پیغام عشرت آورست؟یا جهان پیر را یاد جوانی در سراست؟!
فصل دی شد، آتش سوزی هوا را در سر استسردمهریهای دوران را، ظهور دیگر است
بهار آمد و، آفاق را سحاب گرفتز سایه، چهره ایام آفتاب گرفت
باد نوروزی صلا بر خوان عشرت میزندیا جهان از دلگشایی دم ز جنت میزند؟!
قضا بدور جان، از فلک حصار کشیدکه خوشدلی نتواند بگرد ما گردید
بر سر ز ابر چتر و، بگلگون گل سوارخوش میرسد بکوکبه سلطان نوبهار
دی رفت و، شد ز بند یخ آزاد روزگارآمد برون ز شیشه پریزاد نوبهار
شور عشق است بر سر من زاریا طبیبی است بر سر بیمار
حوادث آتش و، ما خار و، غم دود و، سرا بیدر؛از آن روزم سیه، دل تیره، لب خشکست و مژگان تر!
ز شوق اهل نظر میدوند بر در و بامزکوة حسن ستانند تا ز ماه صیام
نیست با دوستی خلق جهان هیچ دوامدر نمک خوارگی ابنای زمانند چو کام
باز الوان پوش شد، پیرانه سر باغ جهانمیکند گلزار پرافشانی، از برگ خزان
تن تو چیست یکی خیمه و، ستونش جانطناب، رشته روزی و، میخ آن دندان
چو گل مشو همه تن لب، برای خندیدنکه تندباد فنا میرسد بگل چیدن
نیست در اقلیم هستی ای دل محنت قرینآن قدر شادی که کس خندد بوضع آن و این
دل، خانه ایست، یاد خدا کدخدای اوسرد از محبت همه گشتن هوای او
جهان را جوان ساخت دیگر شکوفهجوانانه زد سال بر سر شکوفه