دفتر شعر
۲۶ شعر در این دفتر
مرد باید که باب مقصد خویشمیگشاید به عقل و میبندد
حکایت کرد مرا دوستی که در حضر جلیس و همدم بود و در سفر انیس هم و غم که وقتی از اوقات به حکممحرکات نوایب و معقبات مصایب در عرصات بقاع عزم انتجاع کردم و از اولوالالباب
و قلت لصاحبی حث المطایافان الصبح مبتسم الثنایا
گر قصد کنی بکوی او باید کردور آب خوری ز جوی او باید خورد
بستان ز خوشی چو کوی دلداران بودرخسارهٔ گل چو روی میخواران بود
احداث چرخم از تک و از پوی سیر کرداز نعت موی و از صفت روی سیر کرد
اطراف عارضی که چو بر غراب بوداز جور دور چرخ چو اطراف باز شد
فسرت فی طلب الارزاق و القسمسعیا علی الوجه لا مشیا علی القدم
و من لزم الاقامة فی البیوتشکورا قانعا بقلیل قوت
فقلت حقا لقلبی و المنی فرضو ان عندی من شر النوی قصص
هنوز برگ گل عارض ارغوانی بودهنوز صاف قدح آب زندگانی بود
در تربتش پدید، امارات فرخیاهل بهشت گشته ازومرد دوزخی
فقلت للنفس جدی بعد فی الطلبفانما الشرف المحسود فی الادب
جان از طرف گسستم، دل بر تعب نهادمزین سفر چو مردان، بر اسب شب نهادم
والحر لا یرضی بذلة نفسهو بما یوخر یومه من امسه
اخوک الذی و اساک فی البوس و الرخاو الا فلا ترکن الی ذاک الاخا
الا سقیا لایام التصابیو ایام الخلاعة و الشباب
چون مور بسوی دانه رائی کردمچون مار بهفت عضو پائی کردم
ساطلب علما نافعا غیر صابرو اصرف عمری فی طلاب المآثر
رأیت ازهارها بالطل ممتزجاکانها خدخود حف بالعرق
آندم که چرخ را سوی من دسترس نبودچشم بد سپهر حرون در سپس نبود
فابدت صدمة الایام بؤساو عاد الروض عطشانا عبوسا
از بگر گل بسیط زمین را بساط بوددر طبع باد صبح چو باده نشاط بود
خیمه بر میخ اقامت باز بنددل بمهر دلبر دمساز بند