دفتر شعر
۱۲ شعر در این دفتر
ای دوش فلک را علمت گشته ردادر گوش فلک ز جود و عدل تو ندا
تا یک نفس از حیات باقیست مرادر سر هوس شراب و ساقیست مرا
از روز نخست کاین دلم رای تو جستدیدهست جفای سخت و پیمانی سست
شاهی که جهان را به وجودش ناز استبر خیل قضا خنجر او طناز است
شاهی که ملوک را ز عدلش بیم استهفت اندامش صلاح هفت اقلیم است
تا جان مرا باده مهرت سوده استجان و دلم از رنج غمان آسوده است
چون یار به بوسه دادنم بار گرفتزلفش بگرفتم از من آزار گرفت
با انده جفت گشتم از شادی فردایام وفا چیست ولی چتوان کرد
هر تیر که در جعبه افلاک بودآماج گهش این دل غمناک بود
ای کرده گران غمت سبکباری منخندان دو لبت ز گریه و زاری من
چون زور ملک چرخ درآورد به زهاز چرخ ملک بانگ برآورد که زه
از شیرینی چون به سخن بنشینیوز دو لب خود شکر به دامن چینی