دفتر شعر
۵ شعر در این دفتر
عشق آمد و گرد فتنه بر جایم ریختعقلم شد و صبررفت و دانش بگریخت
ایزد که به زلفت شکن و تاب نهاددر لعل لبت لولوی خوشاب نهاد
خشخاش که آرایش حلواش کنندگه در کف و گاه در دهن جاش کنند
بی معرفت سخن مسلسل چه کنمبی قوت عقل نکته را حل چه کنم
ای صوفی سیمی به صفایی نرسیتا جان ندهی به خونبهایی نرسی