دفتر شعر
۵۳ شعر در این دفتر
به تن مقصرم از دولت ملازمتتولی خلاصه جان خاک آستانه تست
مگذار ضایعم که مرا عنف روزگاربر اعتماد لطف تو ضایع گذاشته است
گر بخوانی مقیم درگاهمور برانی مطیع فرمانم
به رهی که نعل ریزد زتحیر اولین پیهمه رخش شهسواران بکجا رسم پیاده
به هرکه مینگرم رخ نمیکند سویممیان این همه بیگانه آشنایی نیست
من و از دائره خط تو امید خلاص
غیرتم با تو چنان است که گر دست دهدنگذارم که در آئی به خیال دگران
شمع مریم را بهل افروختهکه بخارا می رود این سوخته
شیخ را دیدم و گفتم مگر از عهد قدیمقدری به شده ای باز همان است که بود
این نگارش خود بنا میزد که پر دخت ارنرستدست صاحب بازوی صابی ترا در آستین
چرخ ز بن کند آن درخت برومندخاک فروکشت آن چراغ فروزان