دفتر شعر
۳۰ شعر در این دفتر
درملک تو راستی نیامد از ماجز کجی و کاستی، نیامد از ما
آنان که رباط و قلعه بنیاد کنندنز بهر خداست هرچه آباد کنند
ای آنکه دم از مقام رندان بزنیلاف از کلمات هوشمندان بزنی
ای آنکه به حسن غرّه بر خویشتنیدر خیل بتان نجسته بر خویش تنی
کس چون من، اسیر محنت و سوز مباددر دام بتی چون تو، نوآموز مباد
ز آن لحظه که با رخش نظر باختمییک لحظه به خویشتن نپرداختمی
گویند که عشق را بکن درمانیز آن پیش که در علاج آن درمانی
ز آن جوهر گل شمیم رخ بیجادهکز کام به دل سفر کند بی جاده
بادام دو چشم نیم مستت از منمرجان دو لعل می پرستت از من
ای بنده اگر افسر شاهی طلبیدر ملک سپیدی و سیاهی طلبی
کس در سر کار عشق دلگیر نشداز لذت عاشقی کسی سیر نشد
مجموعه دلبری است روی چو مهتمنجوقه سروری است طرف کلهت
جمشیدوشان گدای درگاه تو اندخسرومنشان نشسته در راه تو اند
سرو آمده یا به گل ز رفتار خوشتگلبن شده منفعل ز طرز روشت
سرمایه خوبی است چهر خوش توپیرایه نیکوی رخ دلکش تو
تا نرگس تو عقیق سان گشته برنگزاین واقعه ام چو غنچه دل آمد تنگ
هر بنده که بر در تو دربانی کردحاتم صفت آغاز زرافشانی کرد
یک عمر به گرد کوی تو گردیدمیک عهد خیال روی تو ورزیدم
تا هست جهان تو را جهانبانی باداین دولت و جاه بر تو ارزانی باد
عکاس که برگرفت عکس رخ یارآوخ که نمود کار ما را دشوار
هرچند که در جهان هنر بی ثمر استاین صنعت عکس تو به از هر هنر است
استاد هنروران عالم، مانیگفته است که در هنر کسی چون ما، نی
عکاس چو عکس قامت و چهر تو بستبر قامت سرو و چهر مه داد شکست
عکاس زهی یگانه استاد هنرصد عکس برآوری به از یکدیگر