دفتر شعر
۲۵ شعر در این دفتر
ای نهاده خشت زر بر روزن سیمین باموی فکنده چین شب در گیسوی مشگین شام
الحمدلله الذی خلق السموات العُلیاوحی الی من لاح من آیاته نورالهُدی
تا کی بر آستانهٔ این شش دری سراباشم از آشیانهٔ مالوف خود جدا
پیش از آن کاین خیمه ی پیروزه ی شد زرین طناببادبان آتشین زورق پدید آمد از آب
ای ز شرم روی چون ماه تو در خوی آفتابشمع چون پروانه از مهر رخت در سوز و تاب
لاف آزادگی از سرو سهی آید راستکه به نوخاستگی از سر عالم برخاست
چرخ سرگشته ئی گدابیشستدهر آشفته ئی دغا بیشست
چون درآئی بشکر خنده شکر آب شودور تکلم کنی از شرم گهر آب شود
لعل شیرینت دهانرا لذت شّکر دهدزلف پرچینت روانرا نکهت عنبر دهد
کشتگان راه حق لاف از مسیحا می زنندکوس وحدت بر فراز چرخ اعلی می زنند
وجه برات شام بر اختر نوشته اندو اموال زنگ بر شه خاور نوشته اند
مشو بملک سلیمان و مال قارون شادکه ملک و مال بود در ره حقیقت باد
کار من آشفته گشت از روزگارباد چون من روزگار آشفته کار
تبارک الله ازین قصر آسمان مقدارکه روبد از سر بامش فلک بدیده غبار
چون مقام عبرتست این منزل ناپایدارپیر عقلت چند گوید کای جوان الاعتبار
بوقت صبح چو سیمرغ آتشین شهپرز زیر بال مرصّع نمود بیضه ی زر
ای باقبال تو با برگ و نوا خرس و خروسوی خرد خوانده بداندیش ترا خرس و خروس
زهی سپهر برین متکّای بواسحقفراز کنگره ی عرش جای بواسحق
شاید ار ساید علم زین فتح سر بر آسمانکز فرح اقبال را بر هم نمی آید دهان
دوش چون سیمرغ زرّین کوه بر قاف آشیانآمدند از هر طرف مرغان شبخوان در فغان
ای مگس ران وثاقت شهپر روح الامیننقش توقیع جلالت رحمةٌ للعالمین
دوش چون در جنبش آمد قلزم سودای منموج خون بر اوج زد چشم محیط آسای من
اهل دل را بین پیام از کوی جانان آمدهجان عالم را نوید از عالم جان آمده
ای ز خاک درگهت خضر آب حیوان یافتهعمر خضر و ملک اسکندر ز یزدان یافته