دفتر شعر
۱۵ شعر در این دفتر
نزدیک شد که زلزله ی صدمت فنااجزای کوه را کند از یکدگر جدا
تا با خودی بدان که قوی دوری از خداآیی برخدای، چو خود را کنی رها
هرکه را غیبتی از خویش میسر گردددر مقام ملکش خانه مقرر گردد
جایی که زلف کافر تو سر برآوردگرد از نهاد مؤمن و کافر برآورد
گرفته ای زلب لعل، روی من در زرچو دیده ای که ترا و مراست درخور زر
چو باز شد به شکر خنده پستهٔ دهنشگشاد تنگ شکر طوطی شکر سخنش
روزی چو آه خویش، سوی سدره برپرمبا آنکه منتهاست، هم از سدره بگذرم
نی نی، زهر که هست فروتر، فروترمخاک رهم، بجز ره ادبار نسپرم
صدری که برکشید کفش، ورچه چاکرمچون تیغ آفتاب به چرخ زره ورم
چند از پی نان برپا در پیش کسان چون خوانخاینده هردونی چون گوشت برای نان
زهی صیت عدلت همه جا گرفتهمقامت محل ثریا گرفته
دو عالمی تو و خود را نکو نمیداریتو را رسد به جهان سرکشیّ و جباری
به چهره صورت چینی، به زلف مشک تتاریزغصه مشک بسوزد چو چین به زلف درآری
اشک طوفان سیل کو تا داد گریه دادمیرفتمی و گریه را، بنیاد نو بنهادمی
هنوز آبصفت پایبستهٔ لاییگمان مبر که محل صفای الایی