دفتر شعر
۸ شعر در این دفتر
ای برده رشح جام تو جمشید را ز هوشوی داده نور رای تو خورشید را ضیا
والا نصیر ملت و دین میرزا نصیرای از جبین سترده همی نقش گردپا
گفتی چه حاجت است ترا تا روا شودگفتن چه حاجت است بر اما چه حاجت است
مژده ایدل که وقت آن آمدکه ز غم بر کران توان آمد
در صفاهان که ساحت پاکشخوشترین بقعهٔ جهان آمد
گر بدین گونه که با من زین بیشبود گردون پس ازین خواهد بود
کجاست آن که پیامی ز دلستان برساندکجاست آن که به جسم فسرده جان برساند
رسید نامه ای از حضرت وفا و شکفتمچو بینوا که رسد ناگهش ز غیب نوائی