دفتر شعر
۱۹ شعر در این دفتر
ای قافله سالار دلی را دریابافتاده جدا ز منزلی را دریاب
چون نیست مرا راه ز بیم خویتدر خانه ات آیم همه شب در کویت
ای سرخ گلت به تازگی چون گل سرخوز شرم گل روی تو گلگون گل سرخ
شوخی که صدش دل نگران می باشدشاد همه شیرین پسران می باشد
ز اندیشهٔ این دلم به خون میگرددکآخر کار من و تو چون میگردد
کس همچو من از زمانه ناکام نشدناکام کسی چو من ز ایام نشد
نه حسن تو ای جان جهان می ماندنه عشق من سوخته جان می ماند
هر روز به بستر جدائی من زاربیمارترم ز روز اول صد بار
در فصل بهار کی کند ابر بهاردر موسم گل کجا کند صوت هزار
جانم بلب است و عشق در جانم بازپیمانه پر و بر سر پیمانم باز
در بزم خودم شبی نمی خوانی حیفروزی به سرای من نمی مانی حیف
گویند ز غم توان شد آزاد از مرگوین غم که مراست می شوم شاد از مرگ
غم نیست اگر به تیغ کین می کشدمبهر غیرم می کشد این می کشدم
گیرم که ز شوق رخ نیکوی تو منآیم به نظاره بر سر کوی تو من
دور از رخ تو بدیده و دل ای ماهپیوسته در آتشم به دل گاه به گاه
یار آمد و صد خدنگ در طرز نگاهآراسته بهر قتلم از غمزه سپاه
هر سو گذری جلوه گر ای غیرت ماهسازی دل و دین خراب از طرز نگاه
آن خواجه که لاف می زد از جود بسیمی داد به جود وعده در هر نفسی
نه مهر و نه مه به این نکوئی که توئینه لاله و گل به خوب روئی که توئی