دفتر شعر
۱۸ شعر در این دفتر
نیست پوشیده بر اهل خرد و استبصارزانکه(الناس لباس) است کلام اخیار
ز پرتو علم خلعت مغرق خورسحر شد آستی و دامن جهان پرزر
بهار آمد و کتان بجنک مویئنهکشید از سپه خویشتن تمام حشر
وشق بکیش چو این قصه گفت گرمانهزخشم بر تن وی موی گشت چون خنجر
شه سمور بعرض سپه علامت راعلم نمود ز پر همای بر افسر
یکی ز لشکر موئینه تیغ تیز بکفسنانش سوزن و انگشتوانه اش مغفر
در آن قتال دله صدر روی گردانیدبداد ابلق سنجاب پشت و کرد حذر
نرم دست گلی زصوف کیاغنچه سان گشت در قبا پیدا
سر پیوند ما ندارد یارچون توان شد ز وصل برخوردار
وجه برات شام بر اختر نوشته اندو اموال زنگ برشه خاور نوشته اند
جامه چون درتوله است از قنطرهدر کدینه گشت پاره یکسره
با هر که راز دوستی اظهار میکنمخوابیده دشمنی است که بیدار میکنم
بس بگردید و بگردد روزگاردل بدنیا در نبندد هوشیار
سلام علی دار ام الکواعببتان سیه چشم مشکین ذوائب
چکمه صوف و سقرلاطست شاه ملک تنای که میدانی چنین داری بروگوئی بزن
خود رنگ پیش اطلس چون پیش گل شمرگلتشریف حبر بحری دامان اوست ساحل
سپیده دم که شدم حله پوش حجله و سور(ویلبسون) ثیابا شنیدم از لب حور
چیست آن جبس مختلف آثارپنبه و ابریشمش شعار ودثار