دفتر شعر
۸ شعر در این دفتر
سحر از کوه خاور تیغ اسکندر چو شد پیداعیان شد رشحهٔ خون از شکاف جوشن دارا
نسیم صبح عنبربیز شد بر تودهٔ غبرازمین سبز نسرینخیز شد چون گنبد خضرا
زهی مقصود اصلی از وجود آدم و حواغرض ذات همایون تو از دنیا و مافیها
نسیمی به دل میخورد روحپرورنسیمی دلاویز چون بوی دلبر
کردهام از کوی یار بیهده عزم سفرخار ملامت به پا خاک ندامت به سر
رو ای باد صبا ای پیک مشتاقان سوی گلشنعبیرآمیز گردان جیب و عنبربیز کن دامن
دارم از آسمان زنگاریزخمها بر دل و همه کاری
حبذا شهری که سالار است در وی سروریعدلپرور شهریاری دادگستر داوری