دفتر شعر
۲۰ شعر در این دفتر
ایجامه کهنه تار و پودت شده سستتا چند کنم پاره ات از وصله درست
بر حلقه آن انگله چون کو پیوستگوئی که زره زشست پیکان بنشست؟
گفتم که عمامه جز مجازی نبودو او را چو کلاه سرفرازی نبود
از بندقی انکه سرفرازی داردروز طربش رو بدرازی دارد
خادم که دراز خان بمجلس بگشادبودم غم جامه چون برم کاسه نهاد
دستار که آن بیعلم زر باشدچون ریشه سر درونش ابتر باشد
در البسه ام مگو جواب ای سره مردنتوان چو دو سر زیک گریبان بر کرد
با گیوه تنک رفتن راه چه سودبیرخت نفیس جستن جاه چه سود
گفت از پی دوش آن بر کم ده یکچندقاری مگر آنرا بپرندوش افکند
آن جوزگره نگر بصوف اخضرچون سرو که او گوز کلاغ آرد بر
باریش بزرگ گفت دستاری سردر زینت و تمکین ز توام من برتر
دی گفت بدستار بزرگی بزازدر چارسوی رخت مزاد شیراز
پیراهن شسته ام دو صدره ایدلپوسیده و لته شده و بیحاصل
پرداخته گرباس گهی کاهی خامگه صوف حلال و گاه کمخای حرام
هر کس که جواب گوید اینطرز سخن(شاگرد منست و خرقه دارد از من)
در جامه زقوت به بود کوشیدنکس نیست چو در بند شکم کاویدن
قزگفت که نخ چنین که آراست که منوز جامه چنین بقجه که پیراست که من
گت گفت چنین خیمه که آراست که منزینسان بنوار خود که پیراست که من
ای داده بجیب جامه از مدفون زهتخفیفه و دستار بامرت که و مه
دستار تو طره و سر و برداریوز بر چو کلاه زینت وفرداری