دفتر شعر
۲۷ شعر در این دفتر
بنام خطا پوش آمرزگارکه ستار عیبست بر جرم کار
دگر بر طراز نبوت درودکه در بند لبس و تکلف نبود
چنین خواندم از خط ابیارئیکه میخواندی نوبتی عارئی
چو بر تخت سلطان کمخا نشستبه پیشش کمر هر لباسی ببست
برینگونه چون دگمه چرخش نشاندبشاهی و چون زه حکومت براند
کلاهی دو گوشی زناگه بگوشستاده همی بود آنجا خموش
در آن بارگه حبر آمد بپیشبگفتا نیاریم ازین تاب بیش
چنین گفت ابیاری خسرویکه بشنو سخن چون تو شاه نوی
بشاهی بشد صوف بر صندلینشاندند بر تختگاه ملی
سراسر سخنهای او باز راندخطی چند مخفی بنزدش بخواند
بهنگام خفتن یکی پیش بندگریزاند ایلچی یلمه زبند
چه خوش گفت درزی بیک جامه پوشچو تشریفی میفکندش بدوش
چریک ملابس زهر کشوریبخواند او زبومی که بود و بری
بوقت بهاری بد این گفتگوزنو بود آفاق در شست و شو
کمیتی در آورد کمخا دلیرزوالای بادصبائی بزیر
شبی دید ناگه لحافی به خوابکه از میخ در جامه شد خراب
وزان روی صوف از پی کارزارشدش جمع پشمینه بیشمار
به پیوست باصوف موئینهاهمی رفت جنغی به پشمینها
سقرلاط و سنجاب را خواندندچو تسمه بر ایشان سخن راندند
پس انگه مقرر شد ازداوریبر افراد این جامه لشکری
بشد بهر حاجت بر خرقه صوفبدش درعقب ارمک فیلسوف
یکی دیده بان از علم بر منارسپاهی آن لشکر بیشمار
بشد پهلوان پنبه اندر نبردزمیدان دامان برآورد گرد
سه روز و سه شب درهم آویختندبسی گرد از فتنه انگیختند