دفتر شعر
۲۴ شعر در این دفتر
به گیتی بهتر از دانشوری نیستبه جز دانش به گیتی مهتری نیست
زلف سنبل مگر امروز به تابی دگر استدر رخ لاله و گل رونق و آبی دگر است
شیخ و سالوسم ولی ساغرکشی کار من استصد هزاران فتنه در هر پیچ دستار من است
خواجه را گنج اگر درست زر استسخن ما از او درستتر است
گفت زاهد ز عمر و عمار استقول شاهد ز خمر و خمار است
عمرت ای خواجه گرچه بر گذر استنیک بشمر که چون درست زر است
واعظی گفت در این ماه که ماه رجب استتوبه کردن نه عجب توبه شکستن عجب است
نرگس مست تو را باز خماری دگر استمینماید که در اندیشهٔ کاری دگر است
باده سرجوش و جام لب به لب استنفس آخرین عمر شب است
شکستهزلف بتی مست در سرای من استکه روی دلکش او باغ دلگشای من است
باغ چون مسند سلیمان شدسبزه چون خط سبز جانان شد
در این تن هردم آید جان دیگروز این در هر دم آید خوان دیگر
هر که را دانش و کنش شد یارگردد از عمر خویش برخوردار
سخن از گردش قضا و قدرتا بچند ای حکیم دانشور
خواهم از پرده ناموس بر آیم یکباربزنم این درم ناسره یکسر بقمار
نیمه از خاک و نیمه از فلکمنیمه از دیو و نیمه از ملکم
آمدی وقت سحر یارب تو خود ناگه بسویمیا خیالت بیخبر آمد خبر جویان ز کویم
این چه می بود از چه ساغر ریخت ساقی در گلویمکز سرمستی گذشت از هر دو عالم های و هویم
مگر برادر دیرین بنده خواجه کمالیگمان کند که چنو نیز من به فضل و کمالم
میکند وقت را پراکندهخواجه تا گنج گردد آکنده
از این ره هردم آید کاروانیدر این تن هر نفس پوید روانی
وقت تو است ای پسر که کار کنیکار را سخت و استوار کنی
ای پسر گر کنی مرا پسریبندگی کن بمردم هنری
نبود ره بیرون شدن امروز ز مشکویبگذار به روز دگر ای ترک تکاپوی