دفتر شعر
۱۸ شعر در این دفتر
ای تو مسما و هر دو گیتی اسمابادا اسما همه فدای مسما
روی مه آئینه جمال محمدطلعت خورشید پایمال محمد
در ازل کاین جلوه در خاک و گل آدم نبودمهر رخسار علی را از تجلی کم نبود
رهی باشد از این ماتم بدان سورنمیدانم که نزدیک است یا دور
از خداگر دم زنی نامش علی استور ز احمد، ساقی جامش علی است
ای گلرخ دلفریب خود کاموی دلبر دلکش دل آرام
نام تو در نامه حی قدیمبسم الله الرحمن الرحیم
دامن این خیمه را دست سحر بالا گرفتساقی چرخ از می خور ساغر صهبا گرفت
صبح چون خورشید خاور سرز مشرق بر کندساقی خورشید منظر باده در ساغر کند
ای بسته رخت و عزم سفر کرده زین دیاریک کاروان دل پی او گشته رهسپار
شامگان که شه خیل نجوم از خاورکرد زی مملکت باختر آهنگ سفر
قدح بیار که امروز نه خم دوارزجوش باده عیش است چون قدح سرشار
روزگاری است که از جور خزان، فصل بهاربار بربست و به یکبار برفت از گلزار
سخن مگو که نبینی ز هیچکس آزارچرا که مهر خموشی است خاتم زینهار
دو هفته پیش که آید ز ره مه شعبانرسید پیک سموم و برید تابستان
به گاه شام که از ریو جادوی ریمنفتاد خاتم جم در به دست اهریمن
جشن میلاد شهنشاه زمین و زمن استعید مولود خداوند جهان بوالحسن است
ایدون که جهان تیره تر از پر غراب استوقت من از اندوه وز تیمار خراب است