دفتر شعر
۸ شعر در این دفتر
ای زلف کاوفتاده به رخسار دلبریهمرنگ مشک از فر وهمسنگ عنبری
ای پریشان زلف تو طومار جمع ملک چینجمع چین راهیچ مستوفی نبسته است این چنین
از چه رو ای زلف پرچین وشکن گردیده ایپای تا سر چین چو پیشانی من گردیده ای
سوزد این طالعی که من دارمنفرت از عمر خویشتن دارم
فتد آتش به آب وخاک شیرازرود بر باد خاک پاک شیراز
یا رب از ظلم مشیرالملک خواری تا به کیاز تعدی های او افغان و زاری تا به کی
کیست کز من رود بر باشیگوید از همه هنر ناشی
شورش حشر به هر راهگذر میبینمسیل خوناب جگر تا به کمر میبینم