دفتر شعر
۱۱ شعر در این دفتر
از بس به فلک فغان رسیده است مرابر لب ز غم تو، جان رسیده است مرا
بنیاد بدی پایه ندارد جانااین نکته که پیرایه ندارد جانا
ره را به خیال رفتن البته بد استدنبال محال رفتن البته بد است
تا مِیل من و تو بر جفا و ستم استتا طینت ما فاقد جود و کَرم است
گر باد مخالفی وزید از چپ و راستکوه از سر جای خویش یک لحظه نخاست
هر چند مرا شباب بگذشت ای دوستصد شکر، که با شتاب بگذشت ای دوست
گاهی ز وصال تو، دلم آرام استگاهی ز غمت سینه پر از آلام است
در دارِ جهان تا بُوَدَت جان به جسدپیدا و نهان گریز از مردمِ بد
آزاد دلا ز قید تن باید بودآگاه ز حال خویشتن باید بود
طفلی که هنوز باید او شیر خوردغازی نبود، که زخم شمشیر خورد
بی علم کسی بود که نا اهل بوددانستن علم و معرفت سهل بود