دفتر شعر
۲۶ شعر در این دفتر
بستهام باز، به پیمانهٔ می پیمان راتا ز پیمانهٔ می تازه کنم ایمان را
به روی خوب تو دیدیم روی خوب یزدان رابه کفر زلف تو دادیم نقد ایمان را
ساقی ز ماه چهره بر افکن نقاب رادر ماهتاب سیر، بده آفتاب را
به سر زلف تو گر جز تو مرا یاری هستیا به جز زلف توام رشتهٔ زنّاری هست
دل زاهدان فریبد لب لعل پر فریبتکه نماند هیچ کس را، به جهان سر شکیبت
ره از همه جا بسته ولی راه تو باز استعالم همه را بردر تو روی نیاز است
تاجر عشقم و عشق تو مرا، در بار استبین به چشمم که زهجر تو چسان دُر بار است
گیرم نبود نای سرچنگ سلامتچنگ ار نبود مرغ شباهنگ سلامت
تا که ابروی ترا، با مژگان ساختهاندبهر صید دل ما تیر و کمان ساختهاند
کسی گوی سعادت از میان بُردکه در عالم غم بیچارگان خورد
دل چو به زلفت اسیر دام بلا شدخون شد و فارغ ز قید چون و چرا شد
لعل شکر افشانم گفتا نمکین باشدگفتم نمکم گفتا حقّ نمک این باشد
ناظران رخت ای ماه مقیم حرمندخادمان حرمت جمله ملایک خدمند
عشّاق اگر لقای ترا آرزو کنندباید ز خون خویشتن اوّل وضو کنند
خطّت دمید و لعل تو مستور می شودصد حیف از این شکر که پر از مور می شود
حُسنت چو عشق من همه ساعت فزون شودتا منتهای کار ندانم که چون شود
گنه بر دل نهی آنگاه می گیری به تقصیرشچو بگرفتی به تقصیرش نهی تهمت به تقدیرش
یکدم از زیر نقاب ای ماهرو بنما جبینتا زکف خورشید را آئینه افتد بر زمین
تا بدان زلف سیه دست تمنّا زدهایمخویش را، بر سپهی با تن تنها زدهایم
هر مثل کز دهنت ای بت زیبا زدهایمگر به جز هیچ مثالی زده بیجا زدهایم
از سر کوی تو هرگز به ملامت نرومخواهم ار، رفت الهی به سلامت نروم
زهی علاقه که با تار زلف یار ببستمکه از علاقه به زلفش بسی علاقه گسستم
سینه دریای من و لشگر غم امواجمتیرباران بلا را هدف و آماجم
ما در این شهر گداییم و گدای خودتیمبه تو وارد شده نازل به فنای خودتیم