دفتر شعر
۲۷ شعر در این دفتر
ساقیا پیش آر باز آن آب آتشفام راجام گردان کن ببر غمهای بیانجام را
باز دیگر ره دل من دلبری جانان گرفتباز کاری کان بلا بد بر دل و بر جان گرفت
چرا نگفتی با من بتا به روز نخستکه عهد و وعده و پیمان من مدار درست
ای شده عهد تو بر کینه و پیکار درستبهوفا عهد تو ناآمده یکبار درست
یار مرا خط بنفشه زار برآمدبوی بنفشه ز خد یار برآمد
غالیه غاشیه زلف پریش تو کشدتو ازو باز به بیگانه و خویش تو کشد
زنده شد خاک زمستان کشته از باد بهارساقیا زان آب همچون نار افروزان بیار
ای سرو رسته از طرف جویبار بربر سرو و ماه سلسله مشکبار بر
ما را ز غم عشق تو ایدوست بس آخرآن شادی وصل تو کجا رفت پس آخر
عشق و بهار و فرقت یار و تن نزارآورده اند بر دل من کار و صعب کار
عمرم افزونی گرفت از لذت عشق عمرلذت عشق عمر عمر مرا نارد بسر
خط نگار ترک من چون طوق قمری بر قمریا چون قطار مور بر گرد قمر بسته کمر
زلف چون قیر تو ای بی تو مرا روز چو قیرهست شبگیر و رخ خوب تو مه در شبگیر
بنمود بمن روی نگارین خود امروزدلبند من آن کرد که مه روی کله دوز
مشکین کله بر گل نهی ای ماه کله دوزتا در مه دی باز نمایی گل نوروز
تا بسته ام بدان دو رخ لاله فام دلمانند لاله سوخته دارم مدام دل
ای رنگ خواسته ز لبان تو فام لعلوی خواسته ز رنگ رخان تو فام لعل
از روی تو چو چشمه خورشید در حملوز زلف تو زنند شب تیره را مثل
راست اینست که جز با تو بدل راست نیمجز بر آنراه که رای دل تو خواست نیم
ای جفت دل من از تو فردموی راحت جان ز تو بدردم
ای نگار از حد گذشت این فتنه و بیداد توکی توان فریاد کرد از جور بی بنیاد تو
ندارم با تو روی آشتی روطریق آشتی نگذاشتی رو
سپید کارا کردی دلم به عشق سیاهبه گازری در مانا نکو نبردی راه
بیا ای دیده در بغداد دجلهاگر داری بدل بر یاد دجله