دفتر شعر
۲۲ شعر در این دفتر
چه حاجت است بدیک سیاه بستانراگرفت بابد دیوان من بدیک سیاه
صدر دنیا و دین که خاک درتاهل دیز است سرمه حدقه
نظام الدین شه والای میرانایا ذات تو از رحمت سرشته
محترم قاضی سدید ای خلق رارای و تدبیر صواب آموخته
شه امیر نژادی وزیر والا قدرکه چون تو نیست امیر و وزیر والائی
خواجه محمد بن محمد که بی بهارخلق خوش تو گل شکفاند بماه دی
در خاک شایقی و نجیبی نگاه کردشیخ اجل رشیدی و دید آن موافقی
مدح دهقان زاده طبع از زنگ بزداید مراتا نگویم مدحت او، طبع نگشاید مرا
نور دین نور عین مهر و وفاآفریده شده ز لطف خدا
خسرو آل امیران ای امیران سخندر ثنا و مدح تو روشن دل و روشن ضمیر
سالار بک که بخشش کف جواد توکمتر فزونتر آمد از گنج شایگان
آرامگه اهل حکم کردی این باغای باغ تو آرامگه اهل حکم به
ای خاطرم از نور مدیح تو منورجز مدح تو در فکرت من نیست مصور
ای ناصر دین سید اولاد پیمبرای عالم جاه و شرف و دانش و تمییز
چیست مرغابی فراخته بالسر او را بدو جهت منقار
ایزد چو مرده خواند مر آن را که مرد نیستمن نیز خویشتن را مرده شمردهام
اگر به جود تو ای مجد دین نشد حاصلبه جد نمودن بیحد وجوه دستارم
یکی خروس، بمنقار دانه می آردسپس بحوصله ماکیان می انبارد
شهاب دین موید که بر سپهر هنربنور خاطری از آفتاب و از مه بیش
رمضان آمد و هر روزه گشائی بر بامبیکی دست نواله و دگر دست فقاع
خطیب بباع ای منعمی که در عالمکسی ندانم کز نعمت تو محرومست
ای بنده طول عمر تو خواهنده از خدااز بنده یک حدیثک موجز توان شنید