دفتر شعر
۱۶ شعر در این دفتر
یک شهر همه حدیث آنروی نکوستدلهای همه جهانیان بسته اوست
هر روز دل مرا زبانی دگر استبا من بت من بهر زبانی دگر است
صدرا باد به محشرت نامه سپیدتا حشر مبادات سر خامه سپید
جود کف تست هر که نانی دارددر خدمت تست هر که جانی دارد
از رأی سدید عالم آرای سدیدشد دور سپهر کار فرمای سدید
ای سیب زنخ کز توام آبی رخساراز عشق تو دل چو نار دارم پربار
باقی است در آن لب مزهٔ شیر هنوزمنسوخ نشد زان خط چون قیر هنوز
تا عشق گل رخ تو در دل دارمچون گل ز غم تو پای در گل دارم
هرچند که هیچ برنخورد از تو دلمهرگز نشود بمهر سرد از تو دلم
دوش از تو دلی به درد و غم داشتهاموز هجر ستمگرت ستم داشتهام
بر جان چو گشاده کرده ای دست ستمتهدید مکن دل مرا بیش به غم
گفم که غم عشق تو میمون کندمکی دانستم که دیده پر خون کندم
در عشق تو خاک تیره شد مفرش منهجران تو تلخ کرد عیش خوش من
ای شاهد شیرین شکرخا که توئیوی خوگر جور و کین و یغما که توئی
ای شاه جهان جشن فریدون کردیوانگه طرب از باده گلگون کردی
ای تهمت من کشیده از خلق بسینابوده مرا بوصل تو دسترسی