دفتر شعر
۲۴ شعر در این دفتر
فریاد من همیشه از این ایر کافر استایر است و با عذاب است و سنگر است
نازنین یار من بمستی دوشایر بسیار خورده نوشش باد
کور و کر و دراز و سطبر است و سرنگونسرگرد و بن قوی و سیه پوش و احمر است
کیست آن گرد شکم مردک رو به مانستدره در روی کشیده بشکم در دره نی
حجام زاده کودک پیروز شد چنانکاین را کریم بندیم آن را رها کنیم
با دو شکار بست نظامی دل و هوسفتراک او نه بیند بی صید هیچ کس
چنان دو دست ببوسید مانی از تبویقکه پیش بند تو ابلیس بند سست کند
چو در انبان عمر وزید نهاددست تقدیر گندم و جو من
خر خمخانه را جودان بماندستوگر ماندست جو کو تا بخاید
گویند مرا که از نظامیچون صله نداد باز خوه شعر
گدای گداپیشه زاق و گنگکه دست تو شل باد و پای تو لنگ
دوش آن بت من بر فرسی ابلققیقیآمد بر من با دهنی فندققیقی
عمری بخدمت تو بدادم بطبع دلاز خدمتت نگشتم چون زن زایر سیر
صمصامک از هجایم در شهر کاغ کردگوئی که ارسکوره . . . هی خورده راغ کرد
اشرف ابریشمی طریق منی کردبر خود باریک تر ز تار بریشم
دوش من یا ایر خود تدبیر کردم تا بروزکاینهمه بدریدههای خلق را چندین بدوز
هرکه دیوان رشیدالدین را از پس آنوصف منهاج نظر میکند از آن طیر است
سالار لولیان را گفتم برای خرداز میخ هجو من خر خمخانه را بدرد
ای کل رواسک کند و سرسر خاردیو با دیدار تو چو لعبت فرخار
عمر عاشق از آن . . . ون نور دین پردازکرد غر آخته بیرون که منم جولاهه
یاد داری آنچه با . . . ون تو کردستمخانه دهقان سید عبد سید بار
خمخانه را حلال بگفتن بود محالکان بست ریش لاشه خر بی جل و جوال
بر درگه شاهنشه صد صاحب بارندبا ثروت قارون همه و قوت قارن
به آزمایش اگر کوزه ای پر آب کنمصدا ثنای تو آید ز جوف کوزه من