دفتر شعر
۲۰ شعر در این دفتر
بس که دیدم همه سو آن بت هرجائی راهیچ نشتاختهام معنی تنهایی را
شرف دهد چو نگارین من دبستان راکشد ز رشک دبستان هزار بستان را
هر شبی کآن پسر از مهر به تمکین من استسرو در بستر و خورشید به بالین من است
مطرب از وصف لبت تا که بیانی داردبحقیقت سخنش لطفی و جانی دارد
هی سر زلف خون آن شوخ پری زاده زندخوی بدبین که شبیخون بهر افتاده زند
چشمت به تیر غمزه دلم را نشانه کرداین لطف هم که کرد بمستی بهانه کرد
دلت آن به که به هم چشمی چشم تو نکوشدیا به بیماریش از صحت خود چشم بپوشد
ای ماه گلت را مگر از زهره سرشتندیا بر لب تو طالع داوود نوشتند
کیست آن لعبت مغرور که رعناست زبسهمه کس را سر او هست و درونی سرکس
آنکه عشاق بود بنده رخسار بدیعشسعی ما با خط او نقش بر آب است جمعیش
دوش در خواب همی خنجر جانان دیدمتشنه خوابیدم و سرچشمه حیوان دیدم
تسکین خاطر آورد آن روی مهوشمیاللعجب که جوش برد از دل آتشم
کی دست ز دامنت بدارمصد بار زنند اگر بدارم
شیخ محرم شو وز آن مغبچه پیمانه بزنسخن از حور مگو ساغر مردانه بزن
رخ ندانم که بود نازک و سیمینتر از ایندل ندیدم که سبک باشد و سنگینتر از این
ای ترک جفاپیشه لختی به وفا دم زنبگشای ز ابرو چین بر طرّهٔ پر خم زن
ای ورق عشق تو دفتر آیین منموی تو و روی تو کفر من و دین من
نبود به میگساری عیبی به غیر مستیآن هم چو نیک بینی بهتر ز خودپرستی
گرچه ز دشمنی همی درپی کشتن منیدوستیت فزایدم وه که چه طرفه دشمنی
بر بوی آن دلارام طبعم گرفته خوئیکز خیل ماهرویان من قانعم ببوئی