دفتر شعر
۱۹ شعر در این دفتر
شاه لاهوت گذر خسرو ناسوت گذارگشت چون بیکس و شد بر زبر اسب سوار
در ره شام یکی روز بهنگام غروبره بدیری شد شان آل علی زاهل ذنوب
بود از مظهر حق دخترکی در اسراموکنان مویه کنان جامه دران نوحه سرا
چوشد در روز عاشورای پر شورجهان ازگردکین چون شام دیجور
ای که ایزد را کنی شکر و سپاسلفظ را بگذار و معنی را شناس
ای که منطق را کنی صرف مرامبگذر از موضوع و محمول کلام
چون طلیعه صبح عاشورا دمیدازحق و باطل کتایب صف کشید
ای چو زنها کرده تکمیل جمالکن چو مردان عزم تحصیل کمال
چند نازی ای حکیم از فرط عقلکه حق از عقل تو در ناید بنقل
ارواح و ابدانش فدا آن ممکن واجب سلبکز هر سر مویش بپا صدرایت از اسرار رب
چو حق را درمشیت اقتضای جود سرمد شدزایجاد یدالله خلقت فیض موبد شد
چو از نهان بعیان زد علم رسول مصدقزخاک جانب افلاک شد خروش انا الحق
بجای پست از آن بدخیام اطهر اوکه ننگرند عیالش بریدن سر او
ای فلک تو با نیکان دایم ازچه ای بدخواهعترت نبی و آنگه مجلس عبیدالله
باز ای مه محرم پر شور سر زدیواندر دلم شراره ز عاشور برزدی
در دهر دلا تا کی گه هالک وگه ناجیاز صولت آن مایوس بر دولت این راجی
ای که فرو رفته به بحر تمنیگاه به صورت چمی و گاه به معنی
یارب زکیست برپا این بزم دردناکیکز قدسیان رود هوش زین خاکیان باکی
گفت سکینه با پدر نیست اگر چه قابلمماندن قتلگاه را بیش ز هر چه مایلم