دفتر شعر
۹ شعر در این دفتر
چون اشتیاق من به تو افزون ز شرح بودممکن نشد که شرح دهم اشتیاق را
جام را در کف دست تو نشست دگر استید بیضا دگر و دست تو دست دگر است
طفل اشکم مدام در نظر استچه توان کرد، پارهٔ جگر است
در فغانم از دل دیر آشنای خویشتنخو گرفتم همچو نی با نالههای خویشتن
آن خال عنبرین که نگارم به رو زدهدل میبرد از آنکه به وجه نکو زده
ای دل از عشق گر دمی یابیبر کف خاک آدمی یابی
از من طمع وصال داریالحق هوس محال داری
کاشکی انگشتوانش بودمیتا در انگشتش همی فرسودمی
شبی در برت گر بیاسودمیسر فخر بر آسمان سودمی