دفتر شعر
۲۰ شعر در این دفتر
در این زمانه عطا و کرم مخواه از کسچرا که نقش کرم بی ثبات شد چون یخ
صابرا نامهٔ گرامی توروح افسرده را روان بخشد
آن دزد چون بود که به خانه درون شودخانه ز بیم دزد ز روزن برون شود
آخر زمان که طبع حکیمان نگون شودسه صد حکیم مر جلبی را زبون شود
باید سه هزار سال کز چشمه حورتا کان گهر گردد و یا معدن زر
چون خواهم رفت بی تو چندین منزلکز دست شدم هم به نخستین منزل
شبی به طنز گفتم به خواجه پور خطیبنُس فراخ چو بینی ز خشک و تر بفرست
از جماع نره خر بر ماده خررغبتی بر طبع خاتون اوفتاد
گر بیفتد یک سر مویی ز خاتون زمانبس گنه آویزه دارد بی ریا و ریب و شک
بس سپوزید خواجه خاتون رااول روز تا به آخر شام
طیبتی نیک گویمت بشنورسم مردی مجوی از معنون
از رسول بزرگ، واعظ شهرگفت روزی حکایتی خندان
ندانم ترا «تاج دین» یاد هستکه بر خط تو ماه سر مینهاد
در آن شهره دیو کز پس نهیبفرشته چو طاوس پر مینهاد
صحبت بیخرد، سخندان راهم به کردار گاو بد باشد
پوستینی بخواستم از توتا زمستان به سر بریم در آن
به خدایی که بر خداوندانفرض کردهست بندگی کردن
درد هجران تو خون کرد دلمثم اجری الدم من آماقی
. . . آلوده بیاری و نهی بر . . .س منبوسهای چند به تزویر دهی بر نس من