دفتر شعر
۷ شعر در این دفتر
چو برکندم دل از دیدار دلبرنهادم مُهر خرسندی به دل بر
کاروانی همی از ری به سوی دسکره شدآب پیش آمد و مردم همه بر قنطره شد
گر فرخی بمرد، چرا عنصری نمرد؟پیری بماند دیر و جوانی برفت زود
فدای آن قد و زلفش که گوییفرو هشته است از شمشاد شمشار
خوشا حال لحاف و بستر آهنگکه میگیرند هر شب در برت تنگ
بنده شاعران اکنونمآنشان باد جمله در . . .ونم
بنظم و نثر کسی را گر افتخار سزاستمرا سزاست که امروز نظم و نثر مراست