دفتر شعر
۲۷ شعر در این دفتر
خداوندا بکن روشن دلم رابرآر از تیره گی آب و گلم را
بیا ای ساقی میخانه آبادبرآر از آستین بازوی امداد
دم صبح آفتاب عالم آراکشاد از هر طرف بهر تماشا
خوشا شهر بخار و خاک پاکشکه مشک سوده می ریزد ز خاکش
یکی باغیست در شهر بخاراعلم باشد به باغ شهرآرا
بهار معدلت سبحانقلی خانبخار از مقدم او شد گلستان
شبی از مقتضای آسمانیدلم کرد آرزوی کامرانی
دم صبح دهقان زرینه طشتبرآمد پی آبداری به دشت
شبی لشکر دی برآورد گردجهان گشت چون طبع کافور سرد
دم صبح کز تابش آفتابجهان گشت همچون تنور کباب
ای فلک قدر روز و شب باشندپاسبان تو آفتاب و قمر
دلم را برده سرو جامه زیبیبهشتی طلعتی آدم فریبی
نگار شسته گر آب نبات استدکانش چشمه آب حیات است
نگار نانوا آتش مزاج استز نانش دین و ایمان را رواج است
بت نقاش دارد نقش شیرینخرابش خانه صورتگر چین
نگار شاطری دارد رخم زردنه شاطر بلکه خورشید جهانگرد
بت نجار من سرویست یکتاز سر تا پای پیوند از تماشا
نگار طشتگر دارد دل سختمرا باشد چو انگشتش سیه بخت
مه قصاب من شوخیست خونریزبه خونم کرده تیغ غمزه را تیز
بحمدالله که بعد از روزگاریبه روی تخت آمد شهریاری
دم صبح با شاه خیرالبشرز سوی سمرقند آمد خبر
رقم سنج این دفتر پر نهیبز زلف سخن صفحه را داد زیب
دم صبح کاین خسرو تاج بخشبه اقلیم گیری طلب کرد رخش
دم صبح سلطان گردون شکوهبرآمد به بالای البرز کوه