دفتر شعر
۳۷۲ شعر در این دفتر
کلابه کار پسر دوش بر سر خم شدسر کلابه من در دکان او گم شد
شوخ مکتب دار پیش آمد مرا وقت سحرکرد مکتب خانه را از دست من زیر و زبر
دلبر خورده فروشم عاشقان را پیر کردخانه من آمد و درهای کو زنجیر کرد
شوخ میرشکار خون خلق بی اندازه ریختخانه من آمد و از طبل کوب من گریخت
شوخ میرشکار دارد طبل بار خوشنواخانه من آمد و شد طبل بارش بی صدا
شوخ کشتی بان به خشکی کشتی خود راند و رفتخانه من دوش آمد سینه پر نم ماند و رفت
دلبر سرکافروشم لطف بی اندازه داشتخانه من آمد امشب ترشرویی را گذاشت
شوخ دلال پیازم داشت قصد ترکتازخانه خود بردم و کردم برهنه چون پیاز
دلبر چلپک فروش از عاشقان در رهن شدخانه من آمد و مانند چلپک پهن شد
دلبر تحویل گر با کهنه قال و قیل کردخانه من رفت و گفتا ماه نو تحویل کرد
دلبر زرشوی از من کرد جستوجوی زرخانه خود بردم و با او نمودم جوی زر
جنگ مشتی امرد من بود شوخ فتنه گرکردم او را زیر دست خود به ضرب مشت زر