دفتر شعر
۹ شعر در این دفتر
دیگران را شور بستان بر سر و شوق چمنما و رندان غزلخوان و فضای انجمن
می دهی ساغر به یاد آن لب میگون مراساقی امشب می کنی تا کی به ساغر خون مرا
به پرده بود جمالِ جمیل، عَزَّ و جَلّبه خویش خواست کُند جلوهیی به صبح ازل
بریخت صاف و نشاط از خم غدیر به جامصلای سرخوشی ای صوفیان دردآشام
زندگانی چیست دانی؟ جان منور داشتنبوستان معرفت را تازه و تر داشتن
بس فشرد از پنجه بیداد، گردون نای منبسته شد راه نفس بر منطق گویای من
دو هفته ماه من ای لعبت بهشتی رودگر چه شد که ز من کرده ای تهی پهلو
بزرگ مایه ایجاد قادر ازلیز نور پاک جمال محمد است و علی
دایم به یاد قامت آن سرو کشمریما را چو بید لرزد قلب صنوبری