دفتر شعر
۷ شعر در این دفتر
کسی که گفت به گل نسبتی است روی تو رافُزود قدر گل و بُرد آبروی تو را
ای که جز انکارت اندر کار صاحبکار نیستگر، به چشم عقل بینی هرگزت انکار نیست
آن را که به سر شور و به دل کیفیتی نیستگر هست هزارش هنر، انسانیتی نیست
برون نمی کنم از سر هوای صحبت دوستدر این هوا اگر از تن برون کنندم پوست
امشب در این بساط به ما عشرت شهی استکاقبالمان موافق و توفیق همرهی است
گر سیر کعبه و دیر ور خانقاه کردمغیر از تو کس ندیدم هرجا نگاه کردم
چو دست شانه گشاید ز زلف یار گرهبه پای دل زند از غصه بیشمار گره