دفتر شعر
۱۲ شعر در این دفتر
دلا دیدی که در درماندگی هانبودت ملجائی جز آل طاها
بر باد داد زلف مجعد رادر بند کرد عقل مجرد را
ما را نبود جز بتو امید مراعاتدر یاب فقیران خود ای پیر خرابات
غرقیم در محیط غم ای کشتی نجاتما را بکش ز ورطه حیرت بساحلات
دمی به عمر نبودم از این خیال آزادکه شد چگونه ستم بر حسین ز ابن زیاد
به ما عید مولود شاهی مبارککه بر ممکنات است مولا و مالک
چون موج زن شد در ازل دریای ذاتذوالکرمشد چارده گوهر عیان زان بحر هر یک عین یم
نفس گردیده جری جرم فزون طاعت کمبسته راه از همه سو جز بخداوند کرم
به سیزده از رجب آن بیقرینعیان شد از غیب خفا بر زمین
مطلق الذاتی که او دارنده اشیاستیهشتی اشیاء از آن یکتای بیهمتاستی
جهل بر هم کتاب عقل و دفترای طولانیکه نفزایند از آنها جز که برخامی و نادانی
گل چرا ماند به گلشن بعد فوت گلعذاریمه چرا تابد به گردون بی مه روی نگاری