دفتر شعر
۷ شعر در این دفتر
بشناختمت در همه جا ای بت عیاربی این همه پیرایه و بی این همه آثار
تو پریچهره مر از مردم بالائیکه در آئی و بچشم اندر مینائی
در شهر ما بتی است که بر جان بود امیرچالاک و چست و چابک و عیار و شیرگیر
خواهم ایدل محو دیدارت کنمجلوه گاه روی دلدارت کنم
تا شد دلم شکسته آن زلف عنبرینبرداشتم درست دل از عقل و جان و دین
ای ترک چه باشد دگرت باز بهانهکامروز برون آمدهای مست ز خانه
تو کئی کز عقب پردهکشی این همه سرتا به بینی که بود خفته که بیدار اندر