دفتر شعر
۱۵۳ شعر در این دفتر
من شکسته گشایم به صد هزار زبانثنای حضرت ذات خدای کون و مکان
ای خجلت از جمال تو ماه منیر رابر باد داده شوق تو جان فقیر را
امروز دیگرم به فراق تو شام شددر آرزوی روی تو عمرم تمام شد
من باده بی خمار خواهمیعنی لب آن نگار خواهم
هر که او لعل جانفزای تو دیدگشت آزاد از فراق شدید
هر چند پیر و خسته دل و ناتوان شدمهر گه که یاد روی تو کردم جوان شدم
بهار آمد بکن ساقی طربهابه این لب تشنه ده آب عنب ها
مراست در هوس روی آن پری پیکردل جراحت و جان فگار و دیده تر
رخ تو آیت حسن و دهان دروست چو میممثال خال تو و زلف همچو نقطه جیم
مرا ز پیر خرابات نکته ای یادستبنوش باده که بنیاد عمر بر بادست
دانی مراست از لب دلدار آرزوای بخت چاره ساز کرم کن بیار زو
دوای غم نتوان ساخت جز به باده نابمرا به لطف خود امروز ساقیا دریاب
بعید گشته مرا وصل آن پری رخسارز جان خویش بعیدم، مرا به عید چه کار
از جمله دردها غم آن دوست بس مرابر باد بر دهد چه کنم این هوس مرا
جانم به لب رسید ز سودای آن حبیبوز عاشقی نصیب من این است تا نصیب
عید صیام و فصل گل و موسم بهارمن مست و یار همدم و ساقی است گلعذار
بوسی زلبش اگر کنی نوشغمهای جهان شود فراموش
گر براند سویم آن شاهسوار چابکمن نثارش کنم این جان گرانمایه سبک
زشوق آن رخ زیبا همی کشم آوخدل جراحت من بین و سینه لخ لخ
رخ تو مظهر انوار ربی الاعلی استکه صنع بی حد و اندازه اندرو پیداست
گر خرامان بت من جانب گلراز شودگل شود غنچه زشرم آن دم و در خار شود
اگر آن ترک شیرازی به دست آرد دل ما رابه خال هندویش بخشم سمرقند و بخارا را
لب لعل تو شفای دل بیماران استهر که را نیست غم و درد تو بیمار آن است