دفتر شعر
۲۸ شعر در این دفتر
شمس و قمر، عکسی از عذار محمدگردش گردون، به اختیار محمد
دوشینه شاه زنگ برافراخت چون علمدر وادی قرار شه روم زد قدم
ای سبب خلق و آفرینش عالموی به تو فخریه کرده حضرت آدم
چون خدا از نور خود نور پیمبر آفریدپس ز نور پاک احمد نور حیدر آفرید
سحر ز بانگ خروش خروس خوش گفتارشدم ز مستی خواب شبانگهی بیدار
باد بهار می وزد ساقی ماه پیکراموسم عیش شد هلا باده بکن به ساغرا
سرت گردم بیا ساقی ز می، پر ساز و ساغر رابه آب خشک پر کن از کرم، آن آتش تر را
سرت گردم ای ساقی سیم پیکر!مرا مست کن زان می روح پرور
ای کشتی علم را تو لنگر!وی قطب کمال را تو محور!
شاهی که نه فلک،چو بساطی ست زیر پاشایزد عطا نموده به سر، تاج انماش
شهنشهی که بود جبرئیل دربانشملک مطیع و، فلک هست سقف ایوانش
خواجه فکر منزل کن، هر قدر که بتوانیپیش از آن که کاخ عمر، رو نهد به ویرانی
مرحبا! ای قاصد عیسی دم فرخ لقا!از بر یار آمدی اهلا و سهلا مرحبا
ای تربت مطهر تو خلق را مطاف!کویت به از بهشت برین است بی خلاف
بگویمت سخنی کاندر او نه جای اشک استکه هر که طاعت حق کرد افضل از ملک است
به سر هر که سودای حیدر نداردنشانی ز دین پیمبر ندارد
صبحدم مرغ سحرخوان چو برآورد نفیرجستم از جا ز پی طاعت خلاق بصیر
سحرگاهان به گوشم این ندا از چرخ پیر آمدکه سر بردار از زانوی غم، عید غدیر آمد
رسید فصل بهار، ای نگار سیمین تن!اگر که تابئی از باده توبه را بشکن
شاهنشهی که بحر سخا راست گوهرامهر افسری که عرش خدا راست زیورا
ای دل! از چاه بیخودی بدرآخویش را وارهان ز قید هوا
سرت گردم ای ساقی سیمتن!بسی کن علاج دل زار من
بلبل طبعم دوباره گشت سخنورنغمه سرا شد به مدح دخت پیمبر
زهی زنور جمالت جهان جان روشنجهان ز فیض وجود تو غیرت گلشن