دفتر شعر
۳۲ شعر در این دفتر
از هرچه مرا بود بپرداخته امتا هر چه ز دوست بود بشناخته ام
یک چند طپیدیم و در آن فرسودیمآخر چه بسوختیم فرو آسودیم
چند جستم تا بیابم من از آن دلبر نشانتا گمان اندر یقین آمد یقین اندر گمان
عاشق نبود هر آنکه تا جان باشدجانرا چه خطر بود چون جانان باشد
دل پر غم دیگران مرا یاد کنیبر خویشتن از گزاف بیداد کنی
در عشق تو گه مست و گهی پست شدمبر یاد تو گه نیست گهی هست شدم
خوبان صنما عتاب چندین نکنندهر روز یکی اسب جفا زین نکنند
مرا بی من چنین عشق تو کردانه من خود گشته ام همچین بعمدا
یک قوم در اختیار خود بی خبراندیک قوم در اختیار حق در خطراند
خیز یارا خیز تا در نیستی یکدم زنیمآتش اندر خرمن آل بنی آدم زنیم
در هجر همی سوزیم از شرم خیالدر وصل همی سوزیم از بیم وصال
جز روی تو زلفین ترا مجلس نیستکس جز تو در اینجهان ترا مونس نیست
در عشق تو ای نگار ایدون گریموانروز که کم گریم جیحون گریم
گر بر سر من خار و خسک بارانیباران ترا دوخته ام بارانی
آنکس که کمال عشق خود را بشناختمعشوق ز ذوق عشق با عشق شناخت
ای آنکه ماندهای به طمع بر وصال خویشنشنیده ای که عشق سراسر بلا بود
مرا بخانه خمار بر ده بسپاریدگر مرا به غم روزگار مسپاری
ای هر چه ترا مراد آن باید کرددیدار تو آفتاب جان باید کرد
بر آتش عشقت دل و جان عود کنمجان بنده تست من همین سود کنم