دفتر شعر
۱۹ شعر در این دفتر
قال رب الجلیل فی التزیلو اذکروا فی الکتاب اسمعیل
ریاض خط تو همچون بهشت خرم و خوشبنات شعر تو خیزد ز خیرات حسان
کم کسی بر سریر جاه و جلالچون تو کرد اکتساب فضل و کمال
قاتل من چشم می بندد دم بسمل مراتا بماند حسرت دیدار او در دل مرا
از غم عشقت مرا نی تن نه جانی مانده استآن خیالی گشته وز آن نک نشانی مانده است
مه من بی گل رویت دلم خون گشت چون لالهجگر هم از غم هجران شده پر گاله پر گاله
شوخی که دایما دل او مایل جفاستعمر عزیز ماست چه حاصل که بیوفاست
بازم بلای جان غم آن ماه پاره شدای وای آن مریض که رنجش دو باره شد
نقاش ازل کان خط مشگین رقم اوستیارب چه رقم های عجب در قلم اوست
تکلف هر نیچه صورتده بولسه اندن آرتوق سنسنکا جان دیرلار اما بی تکلف جاندن آرتوق سن
ز هامان فزون بود بیژن بزورهنر عیب گردد چو برگشت هور
چنان بیخود شدم از دوری آن گلعذار امشبکه هر دم گریه ام رو میدهد بی اختیار امشب
تا دل مرد خدا نامد بدردهیچ قومی را خدا رسوا نکرد
این سفر کردن و این بی سر و سامانی مابهر جمعیت دلهاست پریشانی ما
« یکی را ز بخت سیه برکشدیکی را ز تخت کیان سرکشد
قاضی و قیز و قاز و قوزی و قمیز گرکای مردمان شهرهری بارجه میزگرک
دوست ساقی شد دلا جام محبت نوش کننیست وقت گفتگو دم در کش و خاموش کن
کهن شد قصه مجنون حدیث درد من بشنوبهر افسانه عمر خود مکن ضایع سخن بشنو
دامن بمیان بر زده جانانه ام امروزمن عاشق آن طور یتیمانه ام امروز