دفتر شعر
۳۰ شعر در این دفتر
آن امیر علی سیر کاین لفظصورت نام اوست در اذهان
بشام غم چو من دردی کشی کاندر شراب افتداز آن کمتر که تا روز جزامست و خراب افتد
هر زمانم قامتش در ناله زار آوردترسم این نخل بلا دیوانگی بار آورد
آهم چو گرد باد فنا میبرد مرااز کوی یار، آه چرا میبرد مرا
سرو قدت جلوه کرد قد صنوبر شگستلعل لبت خنده کرد قیمت گوهر شکست
تار طنبور که راز دل من میگویدگوش کن گوش که از پرده ی سخن میگوید
چشمی بجهان نیست که حیران تو نیستخورشید فلک چون مه تابان تو نیست
تا کار دل ز عشق تو مشکل نمیشودآسان مراد دل ز تو حاصل نمیشود
لطف و احسان و کرم چونکه بغایت دارمهر چه دارم همه از شاه ولایت دارم
باشینده جغه سی عنبر افشانخویلر سر زلفی نک پریشان
چاک هایی کاز گریبان سوی دامان من استهر طرف راهی است کاز جان سوی جانان من است
ای رخت در سپهر زیباییآفتابی به عالم آرایی
عاشقانه گر از این پیش سخن میگفتمعشق میگفت و جوانی نه که من میگفتم
چنان زرد و ضعیفم از فراق لاله رخساریکه می افتم اگر خود را نمی گیرم بدیواری
ای خلف زیبا یراتمیش سیزنی رب العالمینصورتین نقشین یازن نقاشه یوزمین آفرین
حال مجنون دگر است و من دیوانه دگرقصه عشق دگر باشد و افسانه دگر
کرده کاکل را پریشان عزم میدان میکنیباز از سر خاطر ما را پریشان میکنی
میر طفیلی که یمیک وقتینده بین گرک رستم دستانی درهیأت ایله رستمه بنذر ولی بغینه باخما که خراسانی در
با رقیبان سخن از کشتن من میگوییکشتن آنست که با غیر سخن میگویی
وادی نامرادیی دارمبخدا خواب وادیی دارم
دگر ای هم نشینان خار خاری کرده ام پیداعجب نازک نهالی، گلعذاری کرده ام پیدا
روی شه را ز دور دیدم منسر بر اوج فلک کشیدم من
وفا و مهر پیش آورد و برد از دل بدر کین راخدا انداخت گویا در دل آن نازنین این را
فلک روزی که از کوی توام آواره میسازدفلاخن از مه نو، سنگ از سیاره میسازد