دفتر شعر
۲۴ شعر در این دفتر
قومی به فرشته می شمارند مراوز اهل صلاح می شمارند مرا
اشکم چو عقیق است ز درج گهرتپشتم چو کمان گشت ز تیر نظرت
آن شاه که قبلهٔ نماز همه اوستمقصود ز قصهٔ دراز همه اوست
هر چند به چالاکی آن دلبر نیستما را طمع وصال او در خور نیست
تا در سر من هوای مهروی من استبر خاک نهاده سال و مه روی من است
درد دلم از شمار دفتر بگذشتاین قصه به هر محفل و محضر بگذشت
ای روی تو از لطافت آینهٔ روحخواهم که قدمهای خیالت به صبوح
گل حاجت عاشقان روا خواهد کردزهد همه زاهدان هبا خواهد کرد
جز من به دم سحرگهی مست که شد؟بی می به سماع خرگهی مست که شد؟
تا حق ز جهانیان ملولم نکندشایستهٔ درگاه وصولم نکند
میآمد و هر سو نظری میافکندبر هر طرف از لب شکری میافکند
تا جلد جریده در جهان خواهد بودپیوسته به دست دگران خواهد بود
دیدم گل سرخ سخت پیراسته بودبلبل به دعای سحرش خواسته بود
ایام شباب است شراب اولاترهر غمزدهای مست و خراب اولاتر
با سنبلش آویختم از روی نیازگفتم من سودا زده را چاره بساز
حال من خاکسار میبین و مپرسمیسوز از انتظار و میبین و مپرس
دی غرق عرق در آفتابش دیدمهمچون گل تازه بیحجابش دیدم
جز خار نروید ز گلستان دلمجان دست فروشسته ز درمان دلم
عالم چو بهشت ولیکن گذرانبسان چو عروسی و صبا جلوه گران
اسرار ازل را نه تو دانی و نه منوین حرف معما نه تو خوانی و نه من
ای شرم زده غنچهٔ مستور از توحیران و خجل نرگس مخمور از تو
ای غم همه سوی من عنان تافتهایمانا که مرا زبون ترک یافتهای
ای سایه تو مرد صحبت نور نهایرو ماتم خود دار کزین سور نهای
گر همچو من افتادهٔ این دام شویای بس که خراب باده و جام شوی