دفتر شعر
۴ شعر در این دفتر
دریاب که شد روز جوانی به سر ای دلدر میکده شو رقصکنان بادهخور ای دل
دوش مرغان چمن نعرهٔ مستانه زدندآتشی در دل شوریدهٔ دیوانه زدند
باز مرغ سحری سوی گلستان آمدوقت می خوردن و آشفتن مستان آمد
ای عارض تو آینهٔ صنع الاهیاسرار تو چون حسن رخت نامتناهی