دفتر شعر
۲۰ شعر در این دفتر
دارنده، چو ترکیبِ طبایع آراستباز از چه سبب فکندش اندر کم و کاست؟
در دایرهای کآمدن و رفتنِ ماستاو را نه بدایت، نه نهایت پیداست
ترکیبِ پیالهای که در هم پیوستبشکستنِ آن، روا نمیدارد مست
این کوزه که آبخوارۀ مزدوری استاز دیدۀ شاهی و دلِ دستوری است
آن را که به صحرای عِلَل تاختهاندبی او همه کارها بپرداختهاند
در شش جهت آنچه گِردِ ما گستردنددر پنجْ حواس و چارْ طبع آوردند
آنها که کهن بُوَند و آنها که نُوَندهر یک به مرادِ خویش لَختی بدوَند
آرند یکی و دیگری بربایندبر هیچکس این راز همینگشایند
ز آوردنِ من، نبود گردون را سودوز برُدنِ من، جاه و جمالش نفزود
از جملۀ رفتگانِ این راهِ درازباز آمدهای کو که به ما گوید راز
وقتِ سحر است، خیز ای مایهٔ نازنرمکْ نرمکْ باده دِه و رود نواز
در کارگهِ کوزهگری رفتم دوشدیدم دو هزار کوزه، گویا و خموش
در جسُتنِ جام جم، جهان پیمودمروزی ننشستم و شبی نغنودم
چون نیست مَقامِ ما درین دهرْ مُقیمپس بی می و معشوق، خطاییاست عظیم
مشنو سخن از زمانه ساز آمدگانمَی خواه مُروّق، ز طراز آمدگان
رفتم که درین منزل بیداد بُدَندر دست نخواهد بهجز از باد بُدَن
از دی که گذشت، هیچ از او یاد مکنفردا که نیامدهست، فریاد مکن
ای آنکه تو در زیرِ چهار و هفتیوز هفت و چهار، دایم اندر تفتی
خوش باش که پختهاند سودایِ تو دیفارغ شدهاند از تَمنّایِ تو دی
بردار پیاله و سبویْ ای دلجویفارغ بنشین تو بر لبِ سبزه و جوی