دفتر شعر
۲۷ شعر در این دفتر
چنین گفت دهقان موَبدنژادچو بر ما دَرِ داستان برگشاد
چو بنشست بر تخت شاهنشهینهاده چو بر سر کلاه مِهی
مرا گفت کز شاه کشمیر صورفرستادهای پیشم آمد ز دور
که این نامه از رستم تیزچنگبَرِ شاه کشمیر باهوش و سنگ
بدین سان همی رفت بر راه دورهمین تا در آمد به ایوان صور
چنان دید کز سوی ایرانیانیکی کُرّهای شد پِیِ مادیان
چو لؤلؤ در آمد بَرِ دخت شاهبدو گفت کاین از تو بینم گناه
بفرمود تا رفت پیشش دبیرقلم خواست با مُشک و چینی حریر
چو آگاهی آمد سوی شهریارکه آمد ز ره، پارس پرهیزگار
چنان بُد که شش ماه شاه جهانزمانی نیامد برون از نهان
به نزدش کتایون یکی نامه کردکه ای دیده از ما بسی داغ و درد
من او را ندیدم به جز نیک رایکه داند ز راز دلش جز خدای
تهی کرد بیشه ز درّندگانهوا کرد خالی ز پرّندگان
همی زخم شد تا بر و گردنشبه خاک اندر آمد به ناگه تنش
چو با لشکر اندر رسید اردشیرسپاهش کشیده همه تیغ و تیر
بدیدند کآمد یکی تیره گَردکه گیتی از آن تیرگی خیره کرد
همی رفت بر راه، پویان دو ماهکه هرگز نیاسود یک روز شاه
سپیده دمان پارس و شاه دلیربرفتند تا پیش میدان چو شیر
رسیدند روزی دگر ده سوارز لؤلؤ یکی نامه زی شهریار
تو را بانوی شهر ایران کنمبدان بدکنش تیرباران کنم
چو آگاهی آمد به لؤلؤ که شاهکجا زیر فرمان او شد سپاه
سر نامه از بهمن اسفندیارپدر بر پدر شاه و هم شهریار
چو پاسخ بخواند آن گرانمایه شاهبیاسود و روز دگر با سپاه
سر نامه از شاه نیکینمایبه نزدیک گردان کشورگشای